برودپیک - بخش یک

از ویکی پاکوب

(تغییر مسیر از برودپیک - بخش 1)
پرش به: ناوبری, جستجو

قله ی برودپیک به ارتفاع ۸۰۴۷ متر در منطقه ی قراقوروم، نخستین بار در سال ۱۹۵۷به دست یک هیات اتریشی – آلمانی صعود شد. در این صعود از باربران ارتفاع و کپسول اکسیژن استفاده نشد، و به این ترتیب برودپیک نخستین هشت هزار متری بود که به شیوه ای نزدیک به «روش آلپی» صعود شد. هرمان بول(۱) یکی از بزرگ ترین کوه نوردان اروپا در سال های بعد از جنگ، و کسی که توانسته بود در نخستین صعود قله ی سرسخت نانگارپاربات در سال ۱۹۵۳ به تنهایی به قله برسد و به طرز مجزه آسایی از یک شب مانی در ارتفاع تقریبی ۸۰۰۰ متر جان به در برد، در این صعود شرکت داشت. بول پس از صعود موفقیت آمیز برودپیک، با کورت دیمبرگر(۲) به تلاشی آلپی برای صعود قله ی ۷۶۵۴متری شوگولیسا دست می زند. اما در ارتفاع ۷۱۵۰ متر یک نقاب برفی زیر پای بول می شکند و او به کام مرگ فرو می افتد.
در گزارش زیر، دیمبرگر ضمن شرح صعود دو نفره در سال ۱۹۸۴به قله ی برودپیک، اشاره هایی دارد به نخستین صعود این قله و ماجرای مرگ هرمان بول.

توجه به روش های دو صعود، که یکی مربوط به نیم قرن و دیگری ربع قرن پیش هستند، و مقایسه ی آن ها با روش های «محاصره ای» و تجاری هیمالیانوردی ایرانی، می تواند برای ما پندآموز باشد.

ماجرای برودپیک- بخش نخست

این چه چیزی بود که مرا پس از مدتی به اندازه ی یک نیمه ی عمر برای صعود برودپیک برگرداند؟ آیا می خواستم خاطرات نخستین صعود هیمالیایی خود را زنده کنم؟ آیا فقط این بود که بتوانم آن گردنه ی باریک که از آن می شد تا عمق خاک چین را دید، و آن قله با نقاب های برفی را یک بار دیگر در پیش روی خود ببینم؟ یا این که ببینم آیا طی این سال ها برودپیک تغییر کرده است یا نه؟ یا این که آیا من، یک فرد ۵۲ساله ، می توانستم ۸۰۰۰ متری خودم را هم چون ۲۵ سالگی صعود کنم ...؟
یا این در کل یک مبارزه ی جدید بود: صعود قله با جولی در یک تیم دو نفره به شیوه ی آلپی، با یک حمله ی شگفت، و غلبه ی مجدد بر آن با روشی متفاوت؟ در حقیقت همه ی این ها بود.
اکنون درحالی که با همراهم در ۷۵۰۰ متری زیر یک برج یخ غول آسا چایم را سر می کشم، و حال که پس از حادثه ی بهمن -که همه ی وجودمان را تکان داد- حواس مان ذره ذره به جای خود بر می گردد، تصاویر صعود ۱۹۵۷ در افکارم با زمان حال در هم می آمیزد. همین که جولی و من به ۷۰۰۰ متری رسیدم، ناگهان چیزی یافتم...، این میخ تغییر شکل یافته و زنگ زده ...، این میخی است که من آن را می شناسم؛ یک میخ حلقه دار سنگین آهنی که برای یخ و سنگ هر دو خوب بود، مربوط به سال های ۱۹۵۰ و چیزی که این روز ها دیگر هیچ کس از آن استفاده نمی کند. هنوز به یاد دارم که چگونه هرمان بول ۲۷ سال پیش، آن را برای ثابت کردن چادر کمپ سوم مان کوبید.
او به خاطر این که این میخ در سنگ آهک ترد و شکننده ی این جزیره ی سنگی کوچک در ارتفاع ۷۰۰۰ متر که ما آشیانه ی عقابش نامیده بودیم، نمی نشست فحش داده بود. اما سرانجام در غروب ۲۸ می ۱۹۵۷ ، کمپ حمله ی ما برای قله آماده بود! آماده برای آن کار بی پروا: برودپیک، نخستین هشت هزار متری به شیوه ی آلپی، بدون باربران ارتفاع و بدون اکسیژن، فقط جهار نفر بودیم: هرمان بول، مارکوس شموک ، فریتز وینتر شتلر و من – بنیامین گروه(۳). نخستین برنامه ی هیمالیای من – یک رویا! با هرمان بول بزرگ، بت یک نسل کامل از کوه نوردان – مردی که به تنهایی بر غول یخی نانگاپاربات غلبه کرده بود.
نانگاپاربات این کوه برهنه ۸۱۲۵ متری که تا آن موقع جان ۱۴ نفر را گرفته بود. او پس از رسیدن به قله مجبور شده بود که تمامی شب را روی طاقچه ای کوچک در ۸۰۰۰ متری به سنگ تکیه دهد، شب مانی ای که هیچ کس دیگر از مانند آن جان به در نبرده و بازنگشته بود. اما گرده ی غربی برودپیک: روز پس از برپا کردن چادرگاه حمله در ۷۰۰۰ متر، ۲۹ می ۱۹۵۷، ما راهی قله شده بودیم، ماجرایی که محکوم به شکست بود. به دلیل فاصله ی زیاد باقی مانده – بیش از ۱۰۰۰ متر – ما شب هنگام، در سرمای وحشتناک ۳۰ درجه زیر صفر جبهه ی غربی راه افتاده بودیم. این سرما ساعت ها ادامه داشت، حتی هنگامی که همه ی دور و بر، تمامی قله ها مانند ک۲، با آقتاب صبح گرم شده بودند. در آن روزها کفش دو پوش درکار نبود و پنجه های هرمان بول و مارکوس شموک یخ زده بود. بعداً من مجبور شده بودم آن ها را در کمپ اصلی معالجه کنم(یک ماه پیش از حرکت، هرمان بول به من لقب دکتر داده بود؛ من دوره ای برای شکستگی ها گذرانده بودم و ۲۷ کیلو تدارکات پزشکی با دستور مصرف آن ها آورده بودم). با این حال ما به برجک شمالی یال طولانی قله، یک جور قله ی کاذب در ۸۰۳۰ متر، رسیده بودیم. در آنجا دیده بودیم که انتهای جنوبی یال، درست یک ساعت آن طرف تر، ۲۰ متری بالاتر بود. آنجا ، بالای سرمان قله ی حقیقی برودپیک سر برافراشته بود . دست نیافتنی ، زیرا بسیار دیر بود! نا امید و ناراضی از کار دست کشیده و یک راست به کمپ اصلی برگشته بودیم تا برای تلاشی دیگر تجدید قوا کنیم.
به خاطر آن ۲۰ متر، قله را بار دیگر – در ۹ژوئن ۱۹۵۷ صعود کرده بودیم. این نخستین صعود قله بود، چرا که فقط در آن موقع، در بالاترین نقطه ی کوه ایستادیم.تقریباً ۷ بعدازظهر بود که هرمان بول و من پا بر قله گذاشتیم، و خورشید بسیار پایین بود... .

«این لحظه ، لحظه ی حقیقت وصف ناپذیر بود. آرامش فضا دور و برمان، و خود آرام. لحظه ی تکمیل نهایی بود. خورشید، لرزان در افق فرو شد. آن جا در آن پایین شب بود، و زیر آن، جهان. فقط این بالا، و برای ما، روشنایی وجود داشت. آن سو، قله های گاشربروم با حالتی جادویی می درخشیدند، و کمی دورتر شوگولیسا.
درست روبرو، ک۲ سر عظیم وتیره ی خود را به سمت آخرین انوار خورشید بلند کرده بود. همه ی رنگ ها در یک پرتو نرم مخملی غرقه شدند. برف را نارنجی پر رنگ فراگرفت و آسمان لاجوردی تمام عیار بود. به دور دست که نگریستم، هرم عظیمی از تیرگی دیدم که بر فلات بی پایان و نامسکون تبت سایه انداخته بود تا در تیرگی فاصله های دست نیافتنی گم شود. سایه ی برودپیک... . یک شعاع نورانی در بالا و از میان تاریکی به ما رسید و همان چند متر آخر قله ی ما را نوازش کرد . به برف زیر پا نگاه کردیم و با شگفتی به نظرمان رسید که می درخشد. آن گاه روشنایی رفت.»(۴)
هنگامی که باز پایین بودیم، گروه دو قسمت شده بود. مارکوس شموک و فریتز وینتر شتلر عازم تلاشی آلپی روی یک هفت هزار متری در ان نزدیکی شده بودند، و هرمان بول و من می خواستیم با یک چادر که هر روز با خود بالا و بالاتر می بردیم، تا قله ی ۷۶۵۴متری شوگولیسا این « تیر سقف آسمانی » برویم.
همه چیز به نظر خوب آمده بود، « کمپ سیار » ما خوب عمل کرده بودیم. در 6700 متر چادرمان را روی یال جا گذاشته و به طرف قله رفته بودیم . بیست و هفتم ژوئن بود. هرمان به طرزی عالی آماده و سرحال بود. صعود قله ای چنین عظیم ظرف فقط سه روز، به جای سه ماه؛ این برای او همچون یک رویا بود! اما تقدیر به گونه ای دیگر بود... .

«در فاصله ای کوتاه، یک تکه ابر کوچک از شیب پایین پای ما بالا آمد. تکه ابر بزرگ تر شد و ما و قله را در بر گرفت. بی هیچ مقدمه ای آسمان بر سرمان خراب شد. لایه های خاکستری مه به روی یال شتافت... راه مان را با دشواری از میان بوران می جستیم، و در این حال برای مقابله با هجوم دیوانه وار باد خم شده بودیم .» (۴)

این تغییر هوا، پس از آن صبح زیبا به نظر مان باور نکردنی آمده بود. بگذارید یاد داشت های روزانه ام را دنبال کنیم... «هرمان بول گفت که باید بلافاصله برگردیم ! طوفان رد پاهامان را پر می کند، و بعد روی نقاب ها خواهیم رفت. حق با او بود...، در ارتفاع ۷۵۰۰ متری روی یال شوگولیسا. این آخرین کلام هرمان بول بود. حادثه چند لحظه بعد رخ داد ... هوم! مثل این که نیزه ای بر پشتم نشست. زمین لرزید و سطح برف گویا در یک چشم به هم زدن فرو نشست. وحشت زده به سمت راست پریدم.» (۴)

درست زیر پای هرمان نقابی شکسته بود. اما من این را بعداً دریافتم؛ چون چیزی ندیده بودم، منتظر شدم و او نیامد. حادثه می بایست درست پشت سر من اتقاق افتاده باشد – او مسیر را گم کرده و پا روی یک نقاب گذاشته بود... اگر ما هم طناب بودیمآیا ممکن بود که او را نگه دارم ، یا من هم با او پایین رفته بودم ؟ حتی امروز هم پاسخ این سوال را نمی دانم – بسیاری اوقات روی این موضوع فکر کرده ام.

هرمان از جبهه ی شمالی شوگولیسا پرت شده بود، شاید در حدود ۵۰۰ متر، و با یک بهمن از نظر پنهان شده بود. تلاش های امدادی بعدی ناموفق مانده بود. من بابت خوش اقبالی خودم شکر می گویم که توانستم تمامی راه را به تنهایی برگردم – و تلاش خودم که به هیچ وجه تسلیم نشدم، نیز در این امر موثر بود.
من در ارتفاع ۷۰۰۰ متری برودپیک میخی را نگه داشته ام که خاطرات هرمان بول را زنده کرده است ... تصویر محو می شود: بالای سرم برج یخ غول آسا قرار دارد، آسمان هنوز آبی است، اما ابرها باز نزدیک می شوند لیوان فلزی را در دست دارم و می دانم که اگر قرار است به جایی برسیم که آن میخ قدیمی را یافتیم باید بخت با ما باشد. دست کم ۴۰۰ متر شیب بهمنی را باید پشت سر بگذاریم...
جولی دوباره می خندد، اثر شوک از چهره اش رفته است، چشم های سیاهش باز در زیر کلاهخود کوه نوردی آرام به نظر می رسد، و من درمی یابم که او تمرکز لازم برای پایین رفتن را باز یافته است. در عین حال او کسی است که هیچ گاه تسلیم نمی شود. در غیر این صورت ما نمی توانستیم اینجا باشیم، نمی توانستیم قله را صعود کنیم و نمی توانستیم از آن ساعات دلهره آور گذشته جان به در بریم.